تبلیغات
سفر به دیگر سو - پست های تیر 1385

نام قبلی: سفر به دیگر سو

نام فعلی: بازگشت از دیگر سو

 

پروردگار ما ، ما به تو ایمان آوردیم مارا ببخش و بیامرز و به ما رحم کن که تو بهترین بخشندگانی.پروردگارا نور علم و ایمان را برای ما تمام گردان و مارا بیامرز که تو بر هر چیز قادر و توانا هستی.پروردگار ما عذاب از ما دور بگردان و برطرف ساز که ما گرو یدگان به تو هستیم

به دلم می گویم [عمومی , ]


به دلم می گویم
شاید این شعرفرو سوخته در شمع شبم
شاید این نامه که برباد نوشتم بر دوست
برتن باد بماند وبه دستش برسد نیمه شبی
شاید این درد مدام به سرانجام رسد
شاید این رنج همیشه به سحر هم نرسد
وتن خونی ورنجور وپراز تاول من
ره خود یابدو از حادثه بیرون بشود نیمه شبی
شاید این خانه بی رونق رویاهایم
شاید این کلبه تاریک و خموش
ازسر معجزه ای آینه باران بشودنیمه شبی
به دلم می گویم
مدتی هست دعا می خوانم
مدتی هست نگاهم به تماشای خداست
مدتی هست امیدم به خداوندی اوست
نغمه اشک مرا گوش خدا می شنود
شاید این قفل دروغین که به بغضم زده ام
با سر نیشترخاطره ای باز شود
شاید این گریه آرام فغانی بشود نیمه شبی
مرغ جانم هوس رنگ پریدن دارد
ومن بندی رویای زمین
قفسی جنس قناعت برو ساخته ام
به دلم می گویم
قفسم کم رمق است
شاید این دخمه بی پنجره در هم شکند
شاید این عمر قفس گونه به پایان برسد نیمه شبی
به دلم میگویم
به دلم میگویم
ودلم میگوید همه اینها وعدست
همه اینها سخنانیست که من می دانم
از برای غم هر روزه ی من میگویی
پر از شایدو ای کاش و اگر پر ناباوری اند
به دلم میگویم
عازم یک سفرم
سفری دور به جایی نزدیک
سفری از خود من تا به خودم
شاید این بار سفر چاره کارم بشود
شاید این وعده بیهوده به جایی برسد
نیمه شبی.............



نوشته شده توسط هیوا در جمعه 30 تیر 1385و ساعت 11:07 ق.ظ
ویرایش شده در جمعه 30 تیر 1385 و ساعت 11:07 ق.ظ

() نظر






سرزمین خوب بچگی [عمومی , ]


سرزمین خوب بچگی

سرزمین خوب بچگی سرزمین آواز چكاوكهای شیرین بندگی
سرزمین مهربان بندگی
سرزمین خوب دلهای پاك كودكی
اینجا میان آوار خاكهای غربت
سالیان سال است كه مرده های خاك خورده ناجور غریبند
سالیان سال است كه پاییز مثل هر پاییز دیگر غمگین است
سالیان سال است كه مرگ رنگها را در رخسار برگها دیده ام
سالیان سال است كه اینجا من تنها و تنها خفته ام
كاش باشی كه سرباشم
كاش باشی كه رود باشم
كاش باشی كه عاشق چون تو باشم
كاش باشی كه من فدای رخ نگون بخت اقبال تو باشم
كاش می شد كه پرواز كرد
كاش می شد كه آهسته بی پروا رخ نمایی عشق كرد
كاش می شد كه گفت كه من عاشق ترین عاشقم
ولی افسوس كه بهار رفته است برای
نازنینی چون من پاییز آمده است
همان پاییزی كه در آشیانه مرغكان بی پناه
فصلی سرد از رفتن را رقم زد
ای كاش ای كاش می شد كه گفت بهار هم روزی خواهد مرد
همانگونه كه احساس قشنگ بهاری من زیر پای برگهای مرده پاییز رفتن را رقم زد



نوشته شده توسط هیوا در جمعه 30 تیر 1385و ساعت 11:07 ق.ظ
ویرایش شده در جمعه 30 تیر 1385 و ساعت 11:07 ق.ظ

() نظر






خدا گفت.... [عمومی , ]


خدا گفت :لیلی یك ماجراست ،

ماجرایی آكنده از من .ماجرایی كه باید بسازیش .
شیطان گفت : تنها یك اتفاق است . بنشین تا بیفتد .
آنان كه حرف شیطان را باور كردند ، نشستند.
و لیلی هیچ گاه اتفاق نیافتاد . مجنون اما بلند شد ، رفت تا لیلی را بسازد
.
خدا گفت : لیلی درد است ، درد زادنی نو ، تولدی به دست خویشتن .
شیطان گفت : آسودگی ست . خیالی ست خوش .
خدا گفت : لیلی ، رفتن است ، عبور است و رد شدن .
شیطان گفت : ماندن است . فرو ریختن در خود .
خدا گفت : لیلی جستجوست . لیلی نرسیدن است و بخشیدن.

شیطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملك .
خدا گفت  : لیلی سخت است . دیر است و دور از دست .
شیطان گفت  : ساده است  . همین جا و دم دست.
و دنیا پر شد از لیلی های زود . لیلی های ساده اینجایی .لیلی های نزدیك لحظه ای
.
خدا گفت : لیلی زندگی است . زیستنی از نوعی دیگر .
لیلی جاودانه شد و شیطان دیگر نبود.
مجنون ، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست كه لیلی تا ابد طول می كشد .
لیلی گریه کرد.
لیلی گفت : امانتی ات زیادی داغ است . زیاد تند است .
خاكستر لیلی هم دارد می سوزد ، امانتی ات را پس می گیری ؟
خدا گفت : خاكسترت را دوست دارم ، خاكسترت را پس می گیرم .

لیلی گفت : كاش مادر می شدم ، مجنون بچه اش را بغل می كرد .
خدا گفت : مادری بهانه عشق است،بهانه سوختن ؛ تو بی بهانه عاشقی،تو بی بهانه می سوزی
.
لیلی گفت : دلم می خواهد ، ساده ، بی تاب ، بی تب.
خدا گفت : اما من تب و تابم ، بی من می میری .

لیلی گفت : پایان قصه ام زیادی غم انگیز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پایان قصه ام را عوض می كنی ؟
خدا گفت : پایان قصه ات اشك است . اشك دریاست ؛
دریا تشنگی است و من تشنگی ام ، تشنگی و آب . پایانی از این قشنگتر بلدی ؟
لیلی گریه كرد . لیلی تشنه تر شد .
خدا خندید...
خدا گفت : زمین سردش است . چه كسی می تواند زمین را گرم كند ، لیلی گفت : من .
خدا شعله ای به او داد . لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت . سینه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد .

لیلی هم .
خدا گفت : شعله را خرج كن . زمین ا م را به آتش بكش.
لیلی خودش را به آتش كشید . خدا سوختنش را تماشا می كرد .
لیلی گر می گرفت .خدا حافظی می كرد .
لیلی می ترسید . می ترسید آتش اش تمام شود . لیلی چیزی از خدا خواست . خدا اجابت كرد .
مجنون سر رسید . مجنون هیزم آتش لیلی شد . آتش زبانه كشید . آتش ماند . زمین خدا گرم شد .

خدا گفت : اگر لیلی نبود ، زمین من همیشه سردش بود...



نوشته شده توسط هیوا در چهارشنبه 21 تیر 1385و ساعت 11:07 ق.ظ
ویرایش شده در چهارشنبه 21 تیر 1385 و ساعت 11:07 ق.ظ

() نظر






خط زندگی [عمومی , ]


خط زندگی

 در این جاده خاكی عجب كه بی انتهاست با آنكه گفتند نهایت این خط رسیدن به انتهاست. وقتی كه بهت می گن برو و محبت كن ، می خوای كه بری ولی نمی دونی از كجا و با كدوم نشون با كدوم وجود ، توی كتاب زندگی سرفصل همه كارها رفتن و رفتن و دیدن و گذشتن و نهایتش از خود گذشتگیه . همیشه به خودم می گم میشه رسید به جایی كه از بهشت خدا بهشت تر باشه !! اما نه بدون وجود ایثار و محبت می دونم كه هرگز نمیشه، تو رفتن همیشه می گن باید راه باشه و یه جفت پا، ولی بازم من می گم !! اگه خدا كنارت نباشه و دستت توی دستاش ، آگه كمك نكنه ! نمیشه كاری كرد نمی تونی قدم از قدم برداشت. در عبور عابرای بی هدف تنها كفشهای فقر ، نالان از حركت می نالد و كفشهای واكس زده و گران بهای ثروت بی هیچ دغدغه به حركت مستقیم و اتو كشیده خود ادامه میدن ، البته اینو مادیون می گن ؟؟ ولی من می گم همیشه این وسط یه چیزی بوده و هست كه جدا از همه فرقها و تبعیض ها بوده و هست و اونم قدرت و عظمت خود خداست ،یكی با ثروت سالی ده بار میره در خونه خدا و در می زنه كه ای خدا من اله ام و بله ام ،روزی هزار بار می ره مسجد و پیشونی به سجاده می زاره و زار زار گریه می كنه و خدا رو با التماس صدا می كنه ، ولی كه چی ؟ خوب معلومه ، به خیال خودش و خیال خیلی ها مثل خودش ، خیلی مومنه و آخرت كلید شش دانگ یه ویلای بهشتی توی شمالی ترین جای بهشت مال اونه ، رد خور نداره كه حتما یه ده بیست تایی حوری هم كنیز و ندیم اون ، چرا چون كه ده بار حج رفته و هزار بار ریا كرده و صد هزار بار استغاثه واسه دل خودش اونم نه برای مردم بلكه ای خدا من خوبم ، من فلانم ،نه كه بگی كمكی به مردم نكرده ، مثلا یه قرون زكات داده كه هزار تا درد و بلا و رنج رو از خودش دور كنه كه نكنه یه موقع دردی به تن و روحش بخوره و مسافرت آخر هفته اش به شمال و ویلاهای آنچنانی زیبا كنار بهم بخوره ، یه هر از چند گاهی هم یه 50 تومانی كهنه كه دیگه به درد كرایه و قیمت یه بستنی هم نمی شه و برای دور ریختن خوبه رو توی صندوق صدقات ، اونم صندوق صدقاتی كه حتما كار كنه و بلا دور كن باشه ای هر از چند گاهی می اندازه و توی دلش می گه كه دیگه با این كارم حتما شش دونگ ویلای شمالی ضلع غربی بهشت رو به نام من امضاء زدند ،ولی چیزی كه هیچ موقع گرونی این التماس به درگاه خدا رو جاشو به ارزونی وراحتی اجابت یه دعا از كسی كه حق الناس بنده خدا رو داده رو ، نمیدن ، همینه دیگه !! هزار و یك گناه می كنه ،به اسم این كارها مثلا می خواهد ای ،جبران كنه ، تازه جبران كه نه ،كار نیك از پر كردن است رو اجابت كنه ،
ببنم كی گفته كه خدا نمره قبولی رو به این می ده ، اصلا خدا توی عبادت خط نكشیده و بگه توی این ترم از زندگی شما اگه توی این واحد ، این واحد نمره پایین تر از ده بگیرید ردید و این واحد ،این درس رو ده گرفتید ، قبول ؟؟؟؟
گفته انسان باش ، مثل همون چوپان كه توی صحرا با خدا با جمله های عاشقونه راز و نیاز می كرد و خواهش و هوای دلش رو با جارو كردن خونه خدا ، شستن رخت و لباس خدا ، بوسیدن دست پای اون بیان می كرد، عشق به خدا داشتن و نداشتن سرش نمی شه ، همیشه بدون معطلی فقط دلت رو مثل محفلی باز بذاری كه هر طریقی كه بلده قربونی همه نشونی های بی سوالش بشه ، آره اون خداست كه همیشه فدا میشه و فداكاری می كنه اونه كه دستت رو می گیره و بهت میگه برترین مخلوقم ،عزیزم این راه توست ؟ این هم نشانه های این راه ،آره خدا ، اونكه كه به تو می گه كه «باید رفت تا رسید به اوج رضایت خلق خدا».
ولی خوب می دونم كه همه ما روی خط زندگی از جایی كه نقطه شروع حركتمون هست تا جایی كه روی جاده عبور نوشتند 50 متر تا خط پایان ، 30 متر تا خط پایان و … خط پایان یه چیز رو همه باهم داریم ، عشق به ابدیت وجود مقدس خدا، عشق به وارستگی صداقت حرفهای قشنگ خدا توی آیه های آفرینشش ، هرچند ممكنه كه اونهایی كه جنس وجودشون از سنگهای كهكشونی باشه به این بادها دلشون نلرزه و بگن أی بابا كی می گه ، خودمون بدون كمك به دیگران، میتونیم، حق الناس دیگه چیه چه كمكی می تونه بكنه ، و شاید حتی به صدای عبور یك عابر كوچكترین اهمیت ندن ، ولی بازم صدای زندگی توی ساز جاده بدون وجود خدا هیچ موقعه نمی دمه ، هیچ كس اگه دعای خیر تعالی بلند مرتبه همراهش نباشه بزرگ نمیشه، جون نمی گیره و نمیشه یه انسان،
اگه حس كنی همه خوبند ، خوب حس خوبی و لی بقول آیه های خدا باید «رفت و دور شد از همه گلهای زینتی و نرسید به سیرابی كه از وجود یك كاكتوس نصیبت می شه چون كه سیرابی كه از كاكتوس بخواهد نصیب آدم بشه اصلا به درد نمیخوره »، مادرم همیشه می گه كه باید دور شد از همه اونهایی كه فریبت می دن ، اونهایی كه عمری صداقت رو بلعیدن و قورت دادن ، و نفرت و كینه های شیطانی رو قی كردن، اونهایی كه خدای خودشون رو پشت تارهای صوتی چشمهاشون می بینند و از جلو دید ندارند و در واقع كورند و از پشت اندیشه های غلط خودشون می بینن، اونهایی كه گفتن یا علی به اسم و تا آخرش نمودن ، اونهایی كه با همه عظمت خدا بنده ش رو نادید گرفتن ، اونهایی كه روی گلبرگ حق تیغی از جنس عداوت كشیدند اونهایی كه با وجودشون روی احساس یاس روی قلب پا گذاشتند . و وای به حال كسی كه روی احساس بهترین بنده خدا پا بذاره و تازه به این بسنده نكنه و خط نیستی به همه خوبی های تك تك بنده بكشه ، اونهایی كه دم از عشق به خدا و خلقتش زدند ولی هرگز یك گلبرگ از وجود این آیه ها رو درك نكردند و اونهایی كه در نهایت این همه عظمت خدا و دنیا تنها حرفشون خواستن بود ، خواستن به قیمت هر چیزی !!! حتی به قیمت ترك برداشتن ارزشهای یك انسان، و مخصوصا انسانهای ضعیف ، انسانهایی كه از یه نعمتی به هر دلیل محرومند ، ولی قلبا مهربونند ، ما حق نداریم كه توی كارگاه آفرینش خدا ،كسی رو به جرم فقیر بودن مسخره كنیم، ما وجودی جز تلی خاك بی ارزش نخواهیم داشت اگه بخواهیم كه روح انسانیت خودمون رو در نگاه های تحقیر آمیز به یه بنده به خاطر نداشتن خیلی چیزها گره بدیم ، میگن دیونه است طرف ، خوب باشه ، اونم یه نوع خلقته ، اصلا تو چكاره این كارگاه و بارگاه پر عظمت خدا هستی كه بر میگردی میگی اه فلانی چقدر زشته، زشتی هم نعمته ، لوچ و لنگی هم یه نوع آفرینش ، آفرینشی كه حكمت اون با خالقه ، نه تو بنده معدوم،
امروز كه من با تنی تبسم كرده مردد از عبورم ، می ترسم ، سیاهی انتهای راه ، راهی كه خود برای خود از فكر و اندیشه های غلط مادیت برای خود بسازم، كلاغهای پر صدای مادی هز از گاهی قارقار كنان شروع یه فصل از مادی بودن را در زمستانی از اندیشه سرد نوید می دن، گرگهای انسان نمایی كه ترس انگیز و پر اضطراب در لبه های جاده انسانیت كمین كرده به انتظار دریدن ماهیت انسانیت ، هر از چند گاهی زوزه می كشن، و عقابهای تیز منقار بر روی صنوبرهای بلندزندگی ترس از شكار شدن را به اشاره ای نشان می دهند ، خدای من نكند كه كوچه هایی ناآشنا و غریبه هایی هزار رنگ و پر فریب ، مانعی از رفتن باشند، برای پایین پنجره عشق واسه گفتن یه سلام،
دوست ندارم كه غرق در صدای زندگی روی آسفالت ها ، روی پنجره های دوده گرفته باشم ، دیگه دوست ندارم پنجره های شهرم ، همون پنجره هایی كه سالیان سال باز بدون قدیما به روی خدا ، این بار بسته بشن به روی رنگ خدا و می خوام همه پنجره ها بدونن كه پشت شیشه مات و كدرشون چشمای كم سویی از دورها هنوز هم پیداست كه عاشق خود خدا و رنگهای نشات گرفته از نورالهی اونه، دل آدمای خدا پرست همیشه منتظره ، حیفه كه بسته باشن ، دلم می خواست كه در قل قل آب جوش سماورهای نفتی خونه مادر بزرگها قل قل هلهله و شادی باشه و از پشت دیوارهای كاهگلی كوچه های قدیمی بشه صدای اذون و ندای منادی رو به نیكی و خوب بودن شنید . به امید اون روز.

*********************************************************************** 

* Hamed Poor Imani ( Researcher of Theoretical Physics )

* Homepage : http://www.poorimani.mihanblog.com

* Tel  : (+ 98 ) - 311 - 6625495                

* Fax : (+ 98 ) - 311 - 7932409                   
* E-Mail : Hamed@iwp.ir

* Yahoo ID : Hamed_nuclear
***********************************************************************

 



نوشته شده توسط هیوا در دوشنبه 19 تیر 1385و ساعت 03:07 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر






قطاری به مقصد خدا [عمومی , ]


قطاری به مقصد خدا
قطاری که به مقصد خدا می رفت
٬ لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کیست که با ما سفر کند ؟ کیست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟

قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند .
از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود . در هر ایستگاه که قطار می ایستاد
٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زیرا سبکی قانون راه خداست .
قطاری که به مقصد خدا می رفت
٬ به ایستگاه بهشت رسید . پیامبر گفت :‌اینجا بهشت است . مسافران بهشتی پیاده شوند . اما اینجا ایستگاه آخرین نیست .
مسافرانی که پیاده شدند
٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .
آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورو بر شما
٬ راز من همین بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد .
و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید
٬ دیگر نه قطاری بود و نه مسافری

 



نوشته شده توسط هیوا در دوشنبه 19 تیر 1385و ساعت 03:07 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر






گفتاری برای تنهایی ات [عمومی , ]


گفتاری برای تنهایی ات

 

راه خلوتی است كه كسی از آن نمیگذرد و آن راه ، راهی است كه از دغدغه خاطرات كم میكند و پری برای پریدن دوباره  به تو خواهد داد . اینگونه آغاز كنیم:

 

* وظیفه ی اصلی تو آن است كه خویشتن حقیقی ات را همچون طوماری باز كنی .

* تو همچنین وظیفه داری به دیگران نیز كمك كنی تا دل و گام های خود را استوار سازند و به عنوان افرادی یكه و بی بدیل پا در راه بگذارند.

* برای تحقق این وظایف ، باید برای دیگران فرصتی فراهم كنی تا آنها نیز بتوانند احساسات خویش را ابراز كنند ، آرزوهاشان را نشانت دهند و رویاهاشان را با تو سهیم شوند .

* بدی را محكوم كن ، اما نه آدمهای بد را . آدم های بد نیز مانند تو انسان اند و در مسیر كامل ساختن خویش تقلا می كنند .

* با سلاح عشق به پیكار بدی ها برو . هر انسانی در طلب بی پایان كشف خویشتن است : این طلب را دوست بدار و محترم بدان .

* هیچوقت فراموش نكن كه دنیا زشت نیست ، دنیا تیره و تار نیست ، دنیا ویرانگر نیست ، عمل تهی از عشق آدمی دنیا را به این روز انداخته است .

*تو باید الگو باشی ؛ اما نه الگویی كامل و بی عیب و نقص و دور از دسترس ، بلكه الگویی انسانی و بس انسانی .

انسان بودن ، برترین قله ای ست كه می توانی آن را فتح كنی . (( انسانیت ، بام زندگی است .))

* باید توان بخشیدن خویش را داشته باشی ، اگر هنوز خود را پایین تر از كمال می بینی .

* باید بدانی كه از دگرگونی گریزی نیست ، و اگر دگرگونی را در مسیر عشق و كشف خویشتن خویش بیندازی ، همواره خوب و مثبت خواهد بود . (( زندگی ، عاشقانه زیستن است . ))

* باید بدانی كه برای آموختن ، باید عمل كرد . بودن ، یعنی دست به كاری زدن .

* باید بدانی كه نمی توان محبوب همگان شد . محبوب همگان شدن ایده آل است ، اما عملی نیست . چنین ایده آلی در عالم خاكی به دست نمی آید . عالمی دیگر بباید ساخت و از نو ، آدمی . می توانی آلویی شوی رسیده و درشت و آبدار ، اما فراموش نكن هستند كسانی كه آلو دوست ندارند .

* باید این را نیز بدانی كه اگر بهترین آلوی جهان هستی و محبوب تو آلو دوست ندارد ، توان آن را داری كه سیب باشی . اما فراموش نكن كه اگر سیب شوی ، بهترین سیب دنیا نیستی . در حالی كه می توانی بهترین آلوی دنیا باشی .

* باید بدانی كه اگر تصمیم گرفتی سیب باشی ، سیبی در رده ی دوم خواهی شد . زیرا تو اساسا آلو هستی ، نه سیب . بنابراین ، این خطر جود دارد كه محبوب تو روزی به دنبال بهترین سیب دنیا بگردد و كسی دیگر را كه این ویژگی را دارد انتخاب كند . آنگاه تلاش خواهی كرد كه بهترین سیب دنیا باشی ، و این غیر ممكن است . شاید روزی دوباره بكوشی تا بهترین آلوی دنیا باشی ، و این ممكن است .

* حتی اگر همگان تو را دوست ندارند ، تو همگان را دوست بدار . تو دوست نداری كه دوست داشته شوی ، تو دوست داری كه دوست بداری . مهم آن است كه دلی پر مهر داشته باشی .

* هیچ آدمی را طرد نكن ، زیرا تو پاره ای از وجود هر آدمی هستی ، و هر آدمی پاره ای از وجود توست .

تو با طرد یك فرد ، در واقع ، پاره ای از وجود خود را طرد كرده ای .

* اگر همگان را دوست بداری و یكی از آنها عشق تو را پس بزند ، دلیلی برای یاس و سر خوردگی وجود ندارد . او را مقصر ندان . او آمادگی پذیرش عشق تو را نداشته است . تو عشق خود را با قید و شرط ابراز نمی كنی . تو عشق می ورزی ، زیرا موهبت عشق ورزیدن را داری . تو عشق نمی ورزی كه در ازای آن محبت دیگران را جلب كنی . تو عشق می ورزی ، زیرا می توانی عشق بورزی . (( عشق ، هدف عشق است . ))

* اگر یك نفر عشق تو را رد كرد ، صدها نفر دیگر پذیرای عشق تو هستند . این گمان كه تنها یك عشق درست وجود دارد ، گمانی باطل است . عشق های درست ، متعددند .

 

در آخر این گفتار شاید تا اندازه ای  توان عاشقی  تو را افزایش دهد . زیرا چنانكه بایسته است كه بدانی عاشق بودن ، مستلزم ظرافت یك فرزانه ، انعطاف یك كودك ، حساسیت یك هنرمند ، فهم یك فیلسوف ، گشودگی یك قدیس ، بردباری و مدارای یك مومن و آگاهی یك دانشمند است . تمام این ویژگی ها در كسی كه عشق را بر میگزیند جوانه خواهند زد و سبز خواهند شد . هنگام آن است كه برخیزی و عاشقانه گام برداری .



نوشته شده توسط هیوا در دوشنبه 19 تیر 1385و ساعت 03:07 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر






قرآن و عالم هستی ۳- منظومه شمسی [عمومی , ]


مـنـظـومـه شـمـسـی

آفرینش منظومه شمسی

«آیا آفرینش شما مشکل تر است یا منظومه شمسی؟ جوانب آن را بهم آورده غلظت آنرا بالا برد  و آنرا ساخت -  و شب و روز را برای آن درست کرد»!

(واژه «سَـمْـک» به معنی: غـلظت و تراکم و کـلـفــتی بهـم برآمده است. یعنی جمع و جور و کلفـت و متراکم شده. و واژه «رَفع» در آیه نیز به معنی: "بالا بردن و افزایش دادن" است که از معانی آن است).

« زمین و سیارات را نوآوری نمود».

نکات آیات: 1-  بالا بردن غلظت منظومه شمسی و درست کردن آن.2- مرده بودن و دوباره پا گرفتن منظومه شمسی. 3-  درست کردن شب و روز برای منظومه شمسی.

1- بالا بردن غلظت منظومه شمسی و درست کردن آن:

 

مـنـظـومـه شمسی ما که حدوداً 5 میلیارد سال عمر دارد در ابـتدا ابر بوده که شامل دود و گاز و خاکستر و غبار و برخی عناصر بوده، و در فضای منظومه شمسی پراکنده بوده است. بعد بادی که ظاهراً مـوج ناشی از انـفـجار سـتـاره ای بـوده ابعاد و جوانب آن را بهم آورده  و مـنـظـومـه شـمـسی بصورت یک دیسک در آمده بوده که بدور خود می چرخیده است. بعد در قـسـمـت مرکزی آن ابر که کلفـت تر بوده، نـیروی جاذبه مـواد بیشتری را جـذب نـمـوده و در آن ناحیه متراکم گرمای لازم برای ایجاد واکنشهای هسته ای فراهم گشته و خـورشـیـد شکـل گرفـتـه است. و در اطراف آن حـلـقـه هـای دیگری از گاز و غـیره به چرخش در آمده که رفـته رفـته به کره های بزرگتری تبدیل شده اند که همان سیارات فعلی منظومه شمسی باشند.  (در رابطه با پیدایش منظومه شمسی چندین نظریه وجود دارد و ما طبعاً آنکه با آیات قرآن می خواند را می گیریم).

در سوره انبیاء آیه 56 می خوانیم: «رَبُّـکُـمْ رَبُّ السَّـمـواتِ وَ الْاَرْضِ الـَّـذی فـَطـَرهُـنَّ = آفریدگار شـما آفریدگار سیارات و زمین است که آنها را از درون (از مرکز) درست کرد»! « فـطـر» از جمله به معنی: "از درون و مرکزیت خود برآمدن، شکل گرفـتن، و درست شدن" است. هر کره ای نیز وقتی می خواهد درست بشود، در ابتدا در مرکز آن نیروی جاذبه آغاز به جذب مواد بدور خود می کند و رفته رفته بزرگ و بزرگ تر مـی شود و به این شکـل کره شکل می گیرد.

2- مرده بودن و پا گرفتن منظومه شمسی:

کسانی که به خدا معتقد نبوده و نیستند از جمله می گفـته اند و می گویند که: وقـتی مـا می میرویم دیگر زنده نمی شویم. خدا زنده نمودن موارد گوناگونی را در قرآن برای آنها مـثال زده است. در ایـنجا زنده نـمـودن مـنظـومه شمسی را مثال زده و گـفـته: آیا آفـرینش شما مشکـل تر است یا منظومه شمسی؟ این به این معنی است که مـنـظـومـه شمسی مرده بوده و دوباره به حیات و زندگی برگردانده شده است.

و در آیه 101 سوره انعام نیز گفته که خدا بدیع زمین و سیارات است. بدیع بمعنی: نوساز، نوآور، نوین پرداز و مواردی از این قبیل است (هم خانواده واژه «ابداع» است). و این موضوع از جنبه ضمنی و تلویحی به این معنی است که زمین و سیارات پیش از این چیزِ دیگری بوده اند و وضعیت فعلی آنها، شکل نوآوری شده آنست.

مـنـظـومـه شمسی در واقـع در اصـل جـرم و انرژی مربوط به لاشه یک ستاره بسیار بزرگ غول آسائی بوده که مرده و لاشه آن بصورت ابر در فضای مـنظومه شمسی پراکنده شده بوده است. و منظومه شمسی فعلی نوآوری آن است.

3- درست کردن شب و روز برای منظومه شمسی:

منظور از شب و روز درست کردن برای منظومه شمسی شب و روز  درست کردن برای سیارات آنست. و شب و روز در سیارات ناشی از گردش آنها بدور خود و وضعیت محور آن نسبت به خورشید است. وقتی محور سیاره به موازات خورشید قرار  می گیرد با چرخش سیاره بدور خود باعث ایجاد شب و روز می شود. ولی در صورتی که محور زمین یا هر سیاره دیگری عمود بر خورشید قرار می گرفت شب و روز ایجاد نمی شد هر چند سیاره بدور خود نیز می چـرخید. مثلاً اگر قطب شمال زمین رو به خورشید می بود قطب شمال همیشه روز می بود و قطب جنوب همیشه شب، هر چند زمـیـن بدور خود نیز می چرخید.

مطرح کردنِ "درسـت کـردن" شب و روز برای منظومه شمسی برای استدلال به حساب و کتاب داشتن و برنامه ریزی شده بودنِ ایجاد "شب و روز" در آنست. و این چیزی است که با عـلـم نجوم عـصر محمد کـه در آن زمین مرکز عالم بود و خورشید بـدور آن می چرخید نمی خواند. چون در صورت گردش خورشید بدور زمین ایجاد شب و روز امری طبیعی می نمود، ولی در صورت گردش زمین بدور خود و بدور خورشید است که در صورت قرار نگرفـتن درست محور زمین و سیارات نسبت به خورشید شب و روز در آنها ایجاد نخواهد شد.

فـاصـلـه گـرفـتـن سـیـارات و زمـیـن از هـمـدیـگـر

«آیا کسانیکه بخدا ایمان ندارند نمی توانند ببینند کـه زمین و سیارات منظومه شمسی در آغاز "بهم چسبیده" بـودند بعد آنها را با نیرو از هم باز کردیم»؟

«خدا آنست که سیارات منظومه شمسی را با ستونهائی که آنها را نمی بینید بلند کرد».

 «و سیارات منظومه شمسی را بلند کرد و در آن ( در منظومه شمسی) تعادل ایجاد نمود».

نکات آیات: 1-  زمین و سیارات در ابتدا به هم متصل بوده اند، بعد از هم باز کرده شده و بلند کرده شده اند. 2-  میان سیارات ستونهای نامرئی وجود دارد. 3-  میان سیارات تعادل وجود داد.

1-  زمین و سیارات در ابتدا به هم متصل بوده اند و بعد از هم باز کرده شده و بلند کرده شده اند:

 

چنانکه پیش از این آمد خورشید و سایر سیارات منظومه شمسی در ابتدا در کـنـار هـم شکـل گرفته بوده اند  و بعدها از هم فاصله گرفته اند. علت اینکه قرآن دور شدن آنها را "بلند کردنِ" آنها توصیف نموده  این است که بالای ما قـرار دارنـد و دور شـدن آنها نسبت به ما حالتِ "بلند شدن و بالا رفـتنِ آنها"  دارد. 

2-  میان سیارات ستونهای نامرئی وجود دارد:

 

سیارات منظومه شمسی با نیروی جاذبه که انسان آنرا بصورت ستونهای از موج تصور می کند و به شکـل سـتـون آنـرا رسم می کند با هم نگـهـداشته شده اند.

 3-  میان سیارات تعادل وجود دارد:

عـلـتِ کشیده نشدن سیارات بطرف همدیگر و یا هل ندادن همدیگر وجود نیروی جذب و دفع متعادل میان آنها است. مثلاً خورشید زمین را بـطرف خود می کشد و زمین در حرکت خود دور خورشید که رو به دور شدن از از خورشـیـد است خود را از خورشید دفع می کند (که به آن نیروی گریز از مرکز گفته می شود). نیروی کشش خورشید و دفع زمین به یک اندازه است، به این خاطر نه خورشید می تواند زمین را بطرف خود بکشد و نه زمین از مدار خود دور خورشید خارج شده و به بیرون از منظومه شمسی برود. از آنجا که زمین در مداری شبه بیضی دور خورشید می گردد هنگامی که به خورشید نزدیک می شود سرعت آن بیشتر می شود، در نتیجه نیروی دفع (نیروی گریز از مرکز) آن نیز بیشتر می شود که برابر می شود با نیروی جاذبه بیشتر شده خورشید، و هنگامیکه از خورشید دور می شود و نیروی جاذبه خورشید کمتر می شود سرعت حرکت آن نیز کمتر می شود، و به این شکل همیشه نیروی جذب و دفع (نیروی گریز از مرکز) برابر است. این وضع در رابطه با همه اجرامی که در مرکز هستند و اجرامی که در مداری دور آنها می گردند صادق است، مانند زمین و ماه.

وجـود 11 سـیـاره 

 

«یوسف به پدر خود گفت: پدرم! من یازده سیاره دیدم و خورشید و مـاه را دیدم که برای من سجده می کردند».

نکـتـه آیـه: یوسف 11 سیاره دیده است:

 

"خورشید" و "ماه" که یوسف در خواب دیده پدر و مادر وی (کـه مادر وی در واقع خالـه وی بوده) می باشد. و 11 سیاره 11 برادر وی می باشد، ولی دیدن 11 سیاره الـزاماً به این معنی است کـه یازده سیاره برای دیده شدن می بایست وجود داشـته باشد.

در زمانی که یوسف این خواب را دیـده (یعـنی 2000 سال پیش از میلاد مسیح)،  تا زمان محمد و همینطور تا پیش از اختراع تلسکوپ، انسان فـقـط سیاراتی را که بچشم می دید می شناخت. یعنی عـطارد، زهره، مریخ و مشتری.

هـفتمین سیاره (اورانوس) در سال 1781 کشف شد ــــ نپتون (هشتمین سیاره) در سال 1846 ـــ و پلوتون (نهمین سیاره) در  سال 1930. مجموع سیارات منظومه شمسی که فعلاً انسان آنها را می شناسد 9 تا است.

در سال 1992 انـسـان یـک سـیاره یخی کوچکی را در خارج از حومه پلوتون کشف کرد. و از آن پس 15 سیاره کوچک دیگر را در همان نواحی پیدا کرده، ولی فعلاً مشغـول بررسی آنهاست که آیا سیاره هستند یا سیارک و یا چیز دیگری.

در سال 2003 سیاره دیگری کشف شد که بعدها بعنوان دهمین سیاره شناخته شد. جرم آن حداقل به اندازه پلوتون است و فاصله آن از خورشید بیش از دو برابر فاصله پلوتون از خورشید است.

« خدا سیارات و زمین را نگه می دارد که فرونپاشند، اگر فروبپاشند کس دیگری غیر خدا نیست که بخواهد آنها را بگیرد. خدا خیلی بردبار است و مسائل را برای تعیین تکلیف شدن به آینده موکول می کند».

هـمانطور که آیـه مطرح کـرده زمـیـن و سیارات در واقع در مدار خود نگه داشـته شده اند که فـرو نمی پاشند. چیزیکه آنها را نگه داشته نیروی جاذبه و دافعه (گریز از مرکز) میان آنها و خورشید است. و اینکه آیه می گوید خدا آنها را نگه داشته جنبه مجازی دارد. به این معنی که قانون جاذبه و دافعه (گریز از مرکز) از طرف خدا وضع شده است.

(هیچیک از علومی که ما در این کتاب از از آن صحبت می کنیم در زمان محمد وجود نداشته است. و منظور از موکول نمودن مسائل به آینده برای تعیین تکلیف شدن" اینست که خدا به هر کسی و هر مردمی فرصت یک زندگی می دهد، و مجموع اعمال آنها را در نهایت حسابرسی می کند، و به خاطر ستمگری کسی یا کسانی یا حاکمیتی نظام هستی را به هم نمی ریزد و همه چیز را نابود کند).



نوشته شده توسط هیوا در پنجشنبه 15 تیر 1385و ساعت 10:07 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر






وبلاگ من

  ๐ وبلاگ من
  ๐
ایمیل من
    

[yahoo]


بایگانی

 نویسندگان

در اشتیاق نور (54)
ماه پیشونی زمان (51)
وستا (7)
آبلار (0)
هیوا (16)


موضوعات

عمومی (102)
علمی (19)
مفاهیم بنیادی (1)
علم طلسمات (6)


 آرشیو

آذر 1386 (1)
آبان 1386 (3)
مهر 1386 (1)
تیر 1386 (1)
اردیبهشت 1386 (1)
اسفند 1385 (1)
بهمن 1385 (3)
دی 1385 (1)
آبان 1385 (3)
مهر 1385 (2)
شهریور 1385 (2)
مرداد 1385 (7)
تیر 1385 (14)
خرداد 1385 (4)
اردیبهشت 1385 (2)
فروردین 1385 (4)
اسفند 1384 (7)
بهمن 1384 (5)
دی 1384 (7)
آذر 1384 (1)


 

صفحات

1 2





لینكستان

 ◊ معرفت نفس

 ◊ لاحَوْلَ وَ لا قُوََّةَ اِلاّ باِالله

 ◊ معجزه ها ادامه دارند

 ◊ پیام هایی از ماورای زمین

 ◊ بزم خدا

 ◊ ناوال آرش کبیر

 ◊ زندگی در مرگ است

 ◊ متافیزیک و علوم غریبه

 ◊ دیگرسو

 ◊ دیگرسو - عمل به معرفت دون خوان

 ◊ اخترفیزیك

 ◊ ارواح مباحث متافیزیک

 ◊ جن زده

 ◊ The Paranormal Network

 ◊ راز گل سرخ

 ◊ سوال

 ◊ آموزش افسونگری

 ◊ عروج

 ◊ جن....ارواح......جنزدگان

 ◊ آموزش جادوگری

 ◊ رایت ساحر





لینكدونی

آرشیو لینكدونی




جستجو

جستجو در بلاگ






خبرنامه






نظر سنجی

ارزیابی کلی شما از این وبلاگ چیست؟



















آمار وبلاگ

بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایجاد صفحه : -





* هرگونه نقل مطلب از این وبلاگ با ذكر منبع بلا مانع است.